ما که رفتیم ولی عشق می مونه!!!
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 10:19 توسط راضیه |
از خدا توانايي خواستم.... از او درايت خواستم... از او سعادت خواستم... از او شجاعت خواستم... از او یازي خواستم... هر آنچه را که خواستم بودم به دست نياوردم اما هر آنچه را که نياز داشتم به دست آوردم پس دانستم خداوند هميشه دعاها را اجابت نمي کند... گاهي در پاسخ مي گويد : نه بنده من راهي بهتر براي تو دارم.
او سختيها را سر راهم قرار داد تا مرا نيرومند سازد
او مشکلات را به من داد تا آنها را حل کنم
او قدرت فکر و عمل رابه من داد تا کار کنم
او خطرهارابيش روي من قرارداد تا برآنها کمک کنم
او فرصت را در اختيارمن قرار داد
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 10:45 توسط راضیه |
من آمده ام تا حرفی را بگویم و آن را خواهم گفت.اگر پیش از به زبان آوردن آن مرگ مرا دریابد فردا آن را بر زبان می آورد. زیرا فردا هیچ رازی را در کتاب ابدیت پنهان نمی گذارد. من آمده ام تا در شکوه و روشنایی عشق و زیبایی زندگی کنم. من این جایم زنده مردم نمی توانند مرا از زندگیم تبعید کنند. اگر آن ها چشمانم را در آورند من به نجوای عشق و نغمه های زیبایی و سرور گوش خواهم سپرد. اگر آن ها بخواهند مرا از شنیدن باز دارند من وجد و سرور را در نوازش نسیم خواهم یافت که آمیخته ای است از رایحه زیبایی و حلاوت نفس های عاشقان. واگر هوا را از من دریغ کنند من با روحم زندگی خواهم کرد زیرا روح خواهر عشق و زیبایی است. من آمده ام تا برای همه و در میان همه باشم.روز هایی خواهند آمد که انچه من اکنون در خلوت خویش انجام می دهم در پیشگاه مردم آشکار و باب خواهند شد. و آنچه من امروز با یک زبان می گویم فردا آن را با زبان های بی شمار باز خواهند گفت. «جبران خلیل جبران»
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 17:20 توسط راضیه |
روزها می روند
سالها هم .. و من انگار کوچکتر می شوم ! ولی .. فاصله تا کودکی ام راهی است تا خدا ..!! خدای مهربان ، امیدوارم به تو .
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 10:52 توسط راضیه |
همیشه جایی هست که تو را به تو می رساند جای که جای دوری نیست پشت پنجره هاست پشت فاصله هاست بگذار هوایی بیاید
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 10:8 توسط راضیه |
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
تمام راه به یک چیز فکر می کردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود
چه دره های عجیبی و اسب ‚ یادت هست
سپید بود
و مثل واژه پاکی ‚ سکوت سبز چمنزار را چرا می کرد ؟
و بعد غربت رنگین قریه های سر راه
و بعد تونل ها
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 10:47 توسط راضیه |
۶ تیر روز منه خیلی قشنگه که فکر کنی یک روز از سال به تو تعلق داره .روز خود خود تو
یه روز خوب که قراره من برای سالگرد بودنم جشن بگیرم و ۲۰ تا شمع و فوت کنم و به۲۱سالگی سلام کنم.احساس خیلی خوبی دارم یه روز خوب و یه شروع خوب دوباره اونم در زیباتریت فصل سال ... نم نم بارون قدم زدن زیر بارون بدون چتر.بهاری بودن آخ که چقدر لذت بخشه
یکی بهم میگه
فرزند تابستان به دنیا خوش اومدی!!!!!
دوباره دارم گرمای عشق رو در دلم تجربه میکنم
عشق به تمام اونچه که دارم.خانواده ی خوبم و دوستای مهربونم.خودم.امیدی که هر ثانیه بهم میگه میتونم.
اما باور نمیکنم اون دختر کوچولویی که میرفت مهد کودک الان دیگه ۲۰ سالشه...
چه زود اما چقدر خوب و خاطره انگیز گذشت.
و من الان میخندم.
خدایا امسال چقدر با قبل فرق کردم انگار زندگی یه جور دیگس.دیگه خاکستری و سیاه نیست.دیگه همه ی فصل هاش زمستون نیست.همه چیز رنگی.شاد.یا بهاریم یا پائیزی
چشامو میبندم
به تمام روزای بودنم از اولش تا امروز
یه صدایی داره تو گوشم زمزمه میکنه
تولدت مبارک
چشامو باز میکنم و میبینم خالی شدم از هر احساس و فکر بد و آزار دهنده
پرم از امید بودن
همتونو دوست دارم
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 10:54 توسط راضیه |